تبلیغات

دست نوشته های من

نشسته ام....
_ کجا؟
کنار همان چاهی که تو برایم کندی....
عمق نامردی ات را اندازه می گیرم !!


گاهی دلم می خواهد همه چیز تار و خاکستری نباشد ...

سفید باشد... یا حداقل آبی...

گوش هایم را بگیرم و آرام آرام پیش روم...

دلم یک حس سرد می خواهد...

مثل وقتی که سرت را زیر آب می کنی و همه چیز در کندی زمان

و آبی مکان پیش می رود...

آرام آرام...

دلم آرامش می خواهد
.
.
.
حالم اصلا خوب نیست بای


سلام

اول عیدتون مبارک

-الان حدودا 5 ماهه که مطلب ننوشتم ولی به قد 5 سال حرف نگفته دارم الان که دارم این مطلب و مینویسم 4 ماه و 6 روز از خدمت سربازی من میگذره. خوب آموزشی رو از شانس با علی تو قم بودیم یگان رو هم هر دو تو قم داریم میگذرونیم. به زودی دوباره نوشتن رو هر دو شروع میکنم.

فعلا یا علی


سلام

الان که دارم این پست رو مینویسم 4 ساعته که دارم جلو حرم پست میدم و خیلی اتفاقی یه کافی نت دیدم که گفتم بد نیست ثبتش کنم . امروز مثلا قرار بود بیایم مرخصی که تبدیل شد به ماموریت. وقت ندارم کافی نت داره میبنده.

بای


سلام

امروز دارم از این شهر میرم از این شهر میرم بیرون تا بودنم تو این روزای مونده به خدمت کسی رو آزار نده چون احساس میکنم بعضیا از بودنم زیاد خوشحال نیستن و از طرفی هم چون تو این چند سال اخیر چه زمان کنکور و چه بعد از اون خیلی کم تو خونه حضور داشتم بودنم تو خونه زیاد جالب نیست و خودمم احساس خفگی میکنم . الان 4 روزه کارم شده قدم زدن تو خیابونو و ... الان که دارم این مطلب و مینویسم ساکم رو بستم و میخوام حرکت کنم به سمت قزوین و از اونجا هم شاید برم شمال تا شاید تو این روزای آخر یکم ارامش پیدا کنم ماشینمم با خودم نمیبرم تا شاهدی از خاطرات تلخم همراهم نباشه. میدونی چیه سربازی خیلی جالبه یکم محدودیت هاش از سفر آخرت کمتره زمانی که میری سربازی همه چیزی رو نمیزارن با خودت ببری و لباسی رو هم که میگن باید بپوشی قدرت انتخاب نداری تقریبا مثل مرگ که یه کفن سفید رو با خودت میبری که جیبم نداره تازه اگه به مرگ طبیعی بمیری.

بیخیال حالم اصلا خوش نیست اگه تونستم از قزوین پست میزارم الانم دارم آهنگ جدید محسن یگانه رو به اسم یالان گوش میکنم فکر میکنم قشنگ خونده اگه خواستید دانلودش کنید.

یالان [ محسن یگانه ]


سلام
امروز کاشان بودم اول صبح متوجه شدم 1/5 میلیون سرم کلاه رفته و آقایی به نام کرانی مغازه رو جمع کرده فرار کرده .
این اولین باره تو این 3 سالی که کاسبی میکنم سوتی دادم اولش خیلی عصبانی شدم بعد از چند ساعت پرس و جو متوجه شدم فعلا نفر 31 ام مالباخته هستم.
خدا نیامرزدت کرانی
یاد این شعر معروف افتادم
من از روئیدن خار سر دیوار دانستم                که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها
13 روز دیگه اعزامم این روزای آخر اینقدر با اعصاب آدم بازی نکنید.

 


  امروز تو یه وبلاگی این متن رو دیدم خیلی جالب بود گفتم اینجا هم بذارم البته دو تیکه ی اولش تکراریه ولی آخرشو خودم هم نشنییده بودم خیلی قشنگ بود من که خوشم اومد امیدوارم شما خوشتون بیاد 


شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده :

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو در ادامه داده که:

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


واز اونا جالب تر  جوابیه که یه شاعر جوون   بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
 فکر نکنم جواب اون باشه ولی به هر حال هر چی
باشه قشنگه:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت


سلام
23 روز دیگه اعزام هستم میدونم حرف هام تکراری شده ولی خوب چیز دیگه ای فعلا تو مغزم نمیگذره!!! سرگرمیم شده نگاه کردن به خط های سفید جاده که تمومی ندارن صبح ها شروع میشن و شب ها تموم  و صبح روز از نو روزی از نو ...
احساس میکنم دچار روزمرگی شدم این روزهای آخر خیلی سخت میگذرن دیشب 3 ساعت تو بیابون وسط جاده کاشان گیر افتاده بودم ماشینم تسمه پاره کرده بود به قول معروف میگن هرچی سنگه ماله پای لنگه. امروز یه راننده بیل جدید اومده کارخونه از خودم داغون تره نشد ما یه راننده ببینیم معتاد نباشه مرتیکه اولش میگفت دودی نیستم بعد سیگار درآورد بعدشم یه بست تریاک و  ... یه تعارفم به من زد با اون لحجه اصفهانیش :
دادا میکشی؟ یه بست هستا
- نه داداش ما از دست دنیا میکشیم بسه
خلاصه تعارف نکنی ها
....
جامعه مارو باش دیگه به خودمم شک دارم هر کی رو که میبینم معتاده یا میکشه یا میخوره . بعدم با پررویی تمام میگه نه بابا این وصله ها به ما نمیچسبه.
حالا داداش این وصله ها به ما نمیچسیه
خوش باشید بای


  • کل صفحات:6  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  •